فرهنگ پلیس، از بسیاری جنبهها، اصطلاحی مورد مناقشه است. این اصطلاح، از جمله، میتواند اشارهای باشد به حالاتِ (تقریباً تجویزیِ) رفتار، ارزشهایی که بر چنین رفتارهایی اثر میگذارند و شیوههای روایی که پلیس برای توصیف یا توجیهِ آنها به کار میگیرد. هدف این فصل، برجستهسازیِ آن دسته از مسائل مفهومی، روششناختی، و تحلیلی است که وقتی فرهنگ پلیس را به وساطت روش تاریخ شفاهی میکاویم، پدیدار میشوند. این فصل خواهد کوشید سهم تاریخ شفاهی را در بحث پیرامون وضوحِ اصطلاحِ فرهنگ پلیس، کاربرد تاریخ شفاهی در کاویدنِ فرهنگ پلیس، و در نهایت، چالشهای فهمیدن گواهیهای پلیس، برجسته سازد. با این همه، ابتدا نگاهی اجمالی به تاریخ شفاهی به مثابه یک روششناسی خواهیم انداخت.
تاریخ شفاهی چیست؟
تاریخ شفاهی یک رویکرد روششناختیِ فراگیر است که بر روایتهای افرادی تمرکز دارد که تجربههای گذشته را بازگو میکنند. چند تعریفِ بهدستدادهشده در نوشتگانِ موجود از تاریخ شفاهی، مناقشه بر سرِ هدف و روشِ آن را روشن میکند. برای مثال، کتابخانهی کنگره (۱۹۷۱) بیان میکند که تاریخ شفاهی، صرفاً، اطلاعاتِ شفاهی است که از طریقِ مصاحبههای از پیش طرحریزیشده گردآوری میشود. این تعریف در تصدیقِ این واقعیت ناکام میماند که تاریخهای شفاهی هم بُعدِ تاریخیِ آشکاری دارند و هم میتوان آنها را بر تبادلنظرهای خودجوشی بنا نهاد که واقعاً مصاحبهی «طرحریزیشده» به معنای دقیقِ واژه نیستند. از سوی دیگر، گریل (۱۹۹۶) به تاریخ شفاهی بهمثابهی «مصاحبهکردن با مشارکتکنندگانی که شاهدِ عینیِ رخدادهای گذشته بودهاند، بهمنظورِ بازسازیِ تاریخ» (ص: ۶۳) مینگرد. تعریفِ گریل برخی از پروژههای تاریخ شفاهی را توصیف میکند، اما بهحدِ کافی آن سنخ از مطالعاتی را دربرنمیگیرد که بر معانی ناظرند نه رخدادها (رک: پورتللی، ۱۹۹۱). من استدلال میکنم که این معانیِ آکنده در تاریخهای شفاهیاند که بررسیِ فرهنگ پلیس را برای ما به شیوههایی دقیقتر ممکن میسازند.
تاریخهای شفاهی موضوعِ بحثی مداوم بودهاند در موردِ «سرشتِ» دادههایی که تولید میکنند؛ مؤلفهای مهم در تعیینِ نوعِ تحلیلی که میتوان و باید بر چنین دادههایی صورت داد. این بحث بر محورِ دو نظرگاهِ متضاد میچرخد که خطوطِ کلیشان توسط گریل (۱۹۹۸) ترسیم شده است. این دو نظرگاه توافق ندارند بر سرِ اینکه آیا دادههای رونوشتشده «خام» و پالایشنشدهاند یا، در مقابل، از پیش در معرضِ فرایندِ تفسیری بودهاند. با درنظرگرفتنِ سرشتِ مناقشهشدهی آنچه تاریخ شفاهی است، شاید ارائهی تعریفِ موسّع اما کمککنندهی استار (۱۹۷۷، ص: ۴۴۰) مفید باشد که میگوید «تاریخ شفاهی، مادهی دستاولی است بهدستآمده از طریقِ ضبطِ واژههای گفتاری — عموماً بهوسیلهی مصاحبههای ضبطشدهی از پیش طرحریزیشده — از اشخاصی که بهنظر میرسد اطلاعاتِ تاکنونناموجودی را در خود دارند که ارزشِ حفظکردن دارد».
همانطور که پرکز و تامسون (۱۹۹۸) اشاره کردهاند، سالهای اخیر شاهدِ تجدیدِ علاقه به تاریخ شفاهی بوده است، بهخاطرِ محبوبیتِ فزایندهی رویکردهای کیفیِ نوظهور مانند تاریخِ زندگی. این امر، بههمراه تصدیقِ فزایندهی تاریخ شفاهی بهعنوانِ ابزاری بینارشتهای، شاید بهطورِ متناقضنما، به این روش کمک کرده است. از یک سو پیوندش را با تاریخ سست کرده — چنانکه سانگستر (۱۹۹۴) اشاره میکند، این روش پیشتر توسط برخی بیشازحد غیرتاریخی توصیف میشد — و از سوی دیگر، آن را بهعنوانِ روشی کیفی برای پژوهش، بازتعریف کرده است. رویکردهای زندگینامهای همچون تاریخ شفاهی پیوندهای قوی با «مکاتب» تعاملگراییِ نمادین در جامعهشناسی (گودی، ۲۰۰۰) و همچنین با جنبشِ سوسیالیستی (گروه حافظهی عامه، ۱۹۸۲؛ سلبورن، ۱۹۸۰) دارند. با توجه به این پیوندها، تاریخ شفاهی بهمثابهی روشی برای پرداختن به زندگیِ کسانی شکل گرفته که رویکردهای متعارفترِ تاریخنگاری، عموماً نادیدهشان گرفتهاند. بدینسان، تاریخ شفاهی راهی مناسب برای پرداختن به تاریخِ پنهانِ گروههای بهحاشیهراندهشده بوده است، مانند زنانِ روستاییِ آفریقای جنوبی (بوزولی، ۱۹۹۱)، کارگرانِ دههی ۱۹۳۰ در هکنی (انجمنِ آموزشِ کارگریِ هکنی، ۱۹۷۵)، مردان و زنانِ همجنسگرا (کندی، ۱۹۹۸) و افرادِ دارای معلولیت (وامسلی، ۱۹۹۵).
ملاحظات مفهومی: معنای فرهنگ پلیس
تاریخ شفاهی میتواند ابزار روششناختی مفیدی برای تحلیل مفهوم پیچیدهی فرهنگ پلیس باشد. یکی از چالشهای فهمِ فرهنگ پلیس این است که با آغاز از یک اصلِ بهظاهر ساده، با مجموعهای از مسائلِ متمایز اما بههممرتبط روبهرو میشویم. برای مثال، اگر سه توضیحِ ساده از فرهنگ پلیس را در نظر بگیریم، مسیرهای بیشتری برای پژوهش آشکار میشود:
لایهای از هنجارها و ارزشهای غیررسمیِ شغلی که درون ساختار سلسلهمراتبیِ ظاهراً سفت و سخت سازمانهای پلیسی عمل میکند( چان، 1997، ص:43).
رویّهها، قواعد و اصول رفتاریِ پذیرفتهشده که به طور موقعیتی به کار میروند، و دلایل و باورهای تعمیمیافته (منینگ، 1989، ص:360).
مجموعهای الگومند از فهمهایی که دست و پنجه نرمکردن و سازگارشدن با فشارها و تنشهایی را که پلیس با آنها مواجه است، تسهیل میکنند ( رینر،1992، ص: 102).
این سه تعریف به امرِ غیررسمی درونِ سازمانهای رسمی؛ به کاربستِ موقعیتیِ باورها؛ و به نیاز به یک لنزِ شناختی برای تفسیرِ تنشهایی که ذاتیِ این شغلاند، اشاره میکنند. این تعاریفِ موسّع و فراگیر در معرضِ تدقیقِ بیشتری قرار گرفتهاند، چنانکه گزیدهی زیر از گزارشِ بازرسیِ پلیسِ علیاحضرت مؤیدِ آن است:
متن روزنامهنگارانهای که اندیشهی مأموران پلیسِ عملیاتی را با عنوانِ «فرهنگِ کانتین»[1] خلاصه میکند، به همان اندازه گمراهکننده است که مخرّب. تصدیق شده که این ارجاعِ مکانی صرفاً تداعیگرِ آن چیزی است که نگرشی جمعی تلقی میشود. همین کانتینها شاهدِ گفتگوهای مأمورانیاند که هنوز ارائهی خدمت به همهی اعضای جامعه را بخشی ذاتی از مأموریتِ خود میدانند. تعدادِ مأمورانی که هر سال برای جوایزِ اجتماعی نامزد میشوند، بخشی از همین فرهنگ است. (بازرسیِ پلیسِ علیاحضرت، ۱۹۹۹، ص: ۲۹)
پیچیدگیِ فرهنگ سازمانی، ماهیت آن و تاثیرش، به ویژه وقتی دشواری برمیانگیزد که آن را در مورد پلیس به کار میبریم. پلیس از حیثِ تاریخی با نقشی شناخته میشود که تعریفش دشوار است (موضوعی رایج در نهادهای بخشِ عمومی). گلدستاین (۱۹۷۹) اشاره میکند که میان آنچه عمومِ مردم گمان میکنند کارکردِ پلیس است، و آنچه پلیس واقعاً انجام میدهد، تفاوتی وجود دارد. گلدستاین از اینرو میان این دیدگاهها تمایز میگذارد: دیدگاهِ رایج که کارِ پلیس اجرای قانون است، و دیدگاهِ مقابلی که بنا بر آن پلیس قانون را صرفاً بهعنوانِ وسیلهای برای تحققِ هدفِ اصلیاش — یعنی حلِ مسائل — بهکار میگیرد. چنین رویکردی پیشتر توسط وستلی (۱۹۷۰) پیشبینی شده بود؛ او بر مبنای اثرِ وُلمر (۱۹۳۶) نشان داد که میانِ وظایفِ آشکارا بیانشدهی پلیس و کاری که واقعاً انجام میدهد، تفاوتی هست. فراسوی چنین وظایف و مسئولیتهای عمده، سویههایی اجتماعیتر و خدمتمحور از نقشِ پلیس وجود دارد و این سویهها، بهطورِ معناداری، بسته به تنوعِ مکانی و زمانی، متفاوتاند.
بهطور فزایندهای، تحلیلهای تاریخیِ کارِ پلیس (برای مثال، رک: براگن، ۱۹۹۱) نشان میدهند که چگونه رفتارهای مأموران در یک نیروی خاص، از ساختارهای صنعتیِ تاریخاً مستقر، الگوهای اشتغال، و اقتصادهای ثانویهی ناشی از آنها جداییناپذیرند. امسلی (۲۰۰۵) در تحلیلش از پروندهی گروهبان گودارد[2] نشان میدهد که منطقهی سوهو در لندن هم انگیزه و هم فرصت را برای رفتارِ فاسدِ پلیس فراهم کرد، و دو ویژگیِ توضیحدهندهی این پدیده را ذکر میکند. ثروتِ مالیِ سوهو در آن زمان، کم بودنِ نسبیِ حقوقِ پلیس را برجسته میساخت و، شاید مهمتر، بخشِ عمدهی ثروتِ این منطقه از خلالِ فعالیتهای غیرقانونی تولید میشد. همانطور که کارِ امسلی نشان میدهد، هر تحلیلِ فرهنگِ شغلیِ پلیس نیازمندِ تصدیقِ آن دسته از ویژگیهای محیطِ اجتماعی است که ممکن است برخی واکنشهای پلیس را محتملتر سازد، اگر نه آنها را بهطورِ فعال برانگیزد.
براگن (۱۹۹۱) نشان میدهد که تاریخ شفاهی چگونه برایمان ممکن میسازد بر «بافتمندسازیِ حیاتِ پلیسی» (ص: ۱۶۵) تمرکز کنیم؛ زیرا به تاریخدانِ شفاهی این امکان را میدهد که نگاهی گذرا به آن رخدادها و تعاملاتی بیندازد که، بهزعمِ وینبرگر (۱۹۹۵)، برای کنشگرِ اجتماعی حائزِ اهمیتاند. نزدِ براگن، تاریخ شفاهی درکِ آن چیزی را ممکن ساخت که او آن را ارتباطاتِ طبقاتیِ پیچیدهای میدید که مشخصهی امورِ پلیسی در لیورپول میانِ جنگهای جهانیِ اول و دوم بود. از سوی دیگر، وینبرگر تاریخ شفاهی را بهعنوانِ وسیلهای برای کاوش در ارتباطاتِ سازمانی و همچنین در پویاییهای درحالتغییرِ ارتباطِ پلیس با عمومِ مردم به کار گرفت. بنابراین، تاریخ شفاهی یکی از روشهای تحقیق است که میتواند فهمِ ما را از ارتباطاتِ پیچیدهای که میانِ مأموران پلیس و محیطهای اجتماعیِ بلافصل و گستردهترِ آنان وجود دارد، تسهیل کند.
بهنظر میرسد تاریخهای شفاهی همچنین برخی از نقدهایی را که چان (۱۹۹۷) بر تحلیلهای متعارفِ فرهنگ پلیس وارد کرده، دور زدهاند. آثارِ وینبرگر و براگن هر دو چندین مثال فراهم میآورند که بهنظر میرسد اظهارِ چان را دربارهی نیاز به مفهومی انعطافپذیرتر از رفتارِ پلیس تأیید میکنند. اکنون به هر یک از نقدهای چان، با اشاره به نمونههایی از نوشتگانِ تاریخ شفاهیِ پلیس که قابلیتِ این روش را برای شناساییِ ویژگیِ سیّالِ فرهنگ پلیس نشان میدهند، خواهیم پرداخت. نخستین نقدِ چان همان «تفکیکگذاریِ درونی و تفاوتهای ناظر به صلاحیت» است (۱۹۹۷، ص: ۶۵) و به این مشکل در نظریههای سنتیِ فرهنگ پلیس مربوط میشود که آنها تنوعاتِ فرهنگی در کارِ پلیس را بهحدِ کافی تبیین نمیکنند. تاریخِ شفاهیِ امورِ پلیسی در کارِ وینبرگر (۱۹۹۵) هم نشان میدهد که مأموران در یک ایستگاهِ واحد چگونه ارزشها و رفتارهای متضادی اتخاذ میکردند، و هم تفاوتهای قابلملاحظه در نقشِ پلیس میانِ مکانهای مختلف را شناسایی میکند. بهطورِ خاص، در کارِ وینبرگر، مسئلهی «تفکیکگذاریِ درونی» از خلالِ یافتههایش دربارهی استفادهی پلیس از زور برجسته میشود. برای مثال، بهرغمِ استفادهی معمولِ برخی مأموران از زور برای اخذِ اقرار، ابرازِ اقتدار و حلِ غیررسمیِ وضعیتهای مربوط به نظمِ عمومی، دیگر مأموران در جمعیتِ موردمطالعهی او، استفاده از زور را یک رویّهی پلیسیِ ضعیف میدانستند و محکوم میکردند. همچنین، تفاوتهای آشکار در امورِ پلیسی میانِ صلاحیتهای مختلف، با مقایسهی بخشهای پلیسِ روستایی و درونشهری، بهروشنی نشان داده شد؛ بهطوریکه مأموران در بخشهای روستایی به فقدانِ «کنش» — که ویژگیِ کارِ روزمرهشان بود — میبالیدند. اما در بخشهای درونشهری، در برخی موارد، فشار برای کارآمد بهنظر رسیدن به آنجا انجامید که مأموران به رقابت با بخشهای همجوار میپرداختند تا ببینند کدامیک دستگیریها و احضاریههای بیشتری ثبت میکند.
دومین نقدِ چان بر مفهومسازیهای سنتیِ فرهنگِ پلیس این است که این مفهومسازیها مأموران پلیس را چنان تصویر میکنند که گویی بهطورِ منفعل در فرهنگِ پلیس جامعهپذیر میشوند. تاریخِ شفاهیِ براگن (۱۹۹۱) از پلیسِ لیورپول میانِ جنگهای جهانیِ اول و دوم، گامی بهسویِ برجستهسازیِ تفاسیرِ بدیل از جامعهپذیریِ مأموران برمیدارد. نخست، او نشان میدهد که میزانِ قابلتوجهِ اختیارِ عملی که مأموران از آن برخوردار بودند به آنان امکان میداد راهبردهای خاصِ خود را برای مواجهه با، برای مثال، وضعیتهای مرتبط با نظمِ عمومی شکل دهند — عاملی که شاید این تصور را تضعیف میکند که مأموران پلیس، در همهی وضعیتها، چارچوبی تجویزی برای کنشهای آیندهشان دارند. دوم، او نشان میدهد که انزوای نسبیِ نقشِ افسرِ گشت، بهسادگی امکانِ آن ارتباط اجتماعیِ پایدار با همکاران را که برای تداومِ یک فرهنگِ شغلیِ قوی لازم است، فراهم نمیکرد.
چان همچنین مفهومسازیهای سنتی از فرهنگ پلیس را بهخاطرِ نادیدهگرفتنِ تأثیرِ مؤلفههای بیرونیِ گستردهتر بر بافتِ امورِ پلیسی، به پرسش میگیرد. مطالعهی وینبرگر (۱۹۹۵) مثالِ خوبی برای این است که چگونه بهکارگیریِ رویکردِ تاریخ شفاهی میتواند برای پژوهشگران وسیلهای برای بافتمندسازیِ فرهنگِ سازمانیِ پلیس، هم بهطورِ اجتماعی و هم تاریخی، فراهم کند. او تأثیرِ قانونِ شرطبندیِ خیابانیِ ۱۹۰۶ را بررسی میکند و نشان میدهد که مأموران پلیس این مقرره را — با توجه به تأثیرش بر روابطِ پلیس با مردم و نقشی که در تشویقِ رشوهگیریِ مأموران داشت — دارای پیامدهای گسترده برای کارِ روزمرهی پلیسی میدانستند. او همچنین نشان میدهد که چگونه چرخشِ خطمشی دربارهی ثبتِ جرم، در طولِ دههی ۱۹۶۰، به این انجامید که مأمورانِ بخشِ تحقیقاتِ جنایی به ثبتِ هرچهبیشترِ جرایم تشویق شوند. همانطور که وینبرگر نشان میدهد، در گذرِ زمان، پیدایشِ چنین خطمشیهایی تأثیراتِ فراگیری بر بخشِ تحقیقاتِ جنایی، از حیثِ رویّههای کاری، روحیه و ارتباطشان با مأموران یونیفرمپوش، گذاشت.
در نهایت، چان همچنین این پرسش را مطرح میکند که تغییرِ فرهنگی درونِ یک چارچوبِ فرهنگیِ محدود و تعینگرایانه تا چه اندازه ممکن است؛ و یادآور میشود که هر مفهومسازی از فرهنگِ پلیس باید بتواند هم تغییرِ فرهنگی و هم مقاومت در برابرِ آن را توضیح دهد. باز هم، رویکردهای تاریخِ شفاهی، امکانِ درکِ تغییرِ فرهنگی را در سازمانِ پلیس فراهم میکنند، و وینبرگر نشان میدهد که چگونه مقتضیاتِ دورانِ جنگ، بازآراییِ رابطهی پلیس با مردم را رقم زد؛ رابطهای که در آن بر نقشِ خدماتیِ پلیس تأکید میشد. روایتهایی که کارِ وینبرگر را تشکیل میدهند همچنین توصیف میکنند که چگونه فرارسیدنِ دورانِ پس از جنگ، آغازِ کاهشِ سریعِ روابطِ پلیس با مردم را نوید داد، و به زعمِ مأمورانی که وینبرگر (۱۹۹۵) با آنان مصاحبه کرد، دههی ۱۹۵۰ بهبعد با «فشار و ابهام» (ص: ۱۳۳)، جداییِ فزاینده از مردم و تغییراتِ مهم در راهبردِ پلیس شناخته میشد. نکتهی گویا این است که روایتهای مأموران از دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ حاکی از آن است که آنان بیدرنگ جامعهی پس از جنگ و سبکِ کارِ پلیسیای را که ویژگیِ آن جامعه میپنداشتند، سرزنش میکردند. این تمایز میانِ کارِ پلیسیِ پیش و پس از جنگ، امکانِ تغییرِ فرهنگیِ قابلملاحظهای را در بازهی زمانیِ نسبتاً کوتاهی نشان میدهد.
تاریخ شفاهی، بنابراین، خوانشی از فرهنگِ پلیس را ممکن میسازد که بر امکانِ تنوعِ فرهنگی، عاملیتِ کنشگرِ اجتماعیِ فردی، تأثیرِ عواملِ بیرونی و امکانِ تغییرِ فرهنگی تأکید میکند. چنانکه ساموئل (۱۹۷۶، ص: ۲۰۲) اشاره میکند، «خاطرهی مردم از کارشان اغلب بهطورِ خاص زنده و روشن است، و این خاطره، رخدادها و وقایع و داستانهایی را شامل میشود که بصیرتهای گرانبها دربارهی محیطِ کار — بهمثابهی زمینهای تام و بستری فرهنگی — بهدست میدهند: ابهاماتِ مدیریت کردن کارگران و دشواریهایی که مقاماتِ بالادست با آنها مواجه میشوند، ماهیتِ فرایندِ آموزش، و خردهتقسیمهای انواعِ مختلفِ کار». تاریخ شفاهی، با تمرکز بر مأمورِ منفرد در نسبت با «ویژگیِ محلی و ملی، تعارضاتِ درونسازمانی، و فرایندهای تغییر در طولِ زمان» (لودر و مالکیهی، ۲۰۰۳، ص: ۱۸۲)، چارچوبی فراهم میآورد که پژوهش دربارهی شیوههایی را که مأموران پلیس با محیطهای پیچیدهای که در آن زندگی میکنند مرتبط میشوند، برمیانگیزد.
آسیبهای بررسیِ فرهنگ پلیس بدون بهحسابآوردنِ عواملِ اجتماعی-سیاسی، به خوانشی از کارِ پلیس میانجامد که آن را در بنبستی جامعهشناختی، عاری از فهمِ فرهنگیِ بهحدِ کافی وسیع، قرار میدهد — فرهنگِ گستردهترِ جامعه جلوی درِ ایستگاهِ پلیس «پایان نمییابد». براگن (۱۹۹۱)، با بیرونکشیدنِ تأثیراتِ اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیِ خاصی که مشخصهی لیورپول در نیمهی نخستِ قرنِ بیستم بودند، در اینباره شرحی بهویژه نافذ بهدست میدهد. او تأثیرِ انکارناپذیرِ زیرساختِ اقتصادیِ شهر را — که عمدتاً بر پایهی جایگاهِ آن بهعنوانِ بزرگترین بندرِ اروپای غربی بنا شده بود — در تعیینِ ترکیبِ طبقاتیِ شهر و سنتِ اشتغالِ موقتِ آن، شناسایی میکند. بههمینسان، او جریانِ نهفته و پایدارِ تنش میانِ پلیس و گروههای اقلیتِ قومیِ شهر را توصیف میکند؛ جریانی که پیشدرآمدِ شورشهای توکستثِ ۱۹۸۱ را میتوان در شورشهای نژادیِ ۱۹۱۹ — که شهر شاهدِ آن بود — یافت. هنگامی که شکافِ فرقهایِ برجستهای را نیز به این تصویر بیفزاییم، عمیقاً آگاه میشویم که لیورپول شهری بود که کارِ پلیسی در آن، بهطورِ جداییناپذیری، به روابطِ اجتماعی (و تنشهای) آن محیطِ خاص گره خورده بود.
این محیطِ اجتماعیِ یکتا نهتنها دیدگاهِ مأموران پلیس را شکل میداد، بلکه بر شیوهی کارِ پلیسیِ آنان نیز تأثیر میگذاشت. چنانکه براگن (۱۹۸۲) نشان میدهد، بیرون از لندن، لیورپول تنها محلِ مهمی بود که در طولِ سالِ ۱۹۱۹ شاهدِ اعتصابهای گستردهی پلیس بود. اینکه این اعتصابها به حمایتِ عمومیِ گسترده از پلیس انجامید، بهخودیِخود، ماهیتِ «نامرتب [و] مغشوش» روابطِ طبقاتی در این منطقه را روشن میکند (براگن، ۱۹۹۱، ص: ۲). بههمینسان، براگن (۱۹۸۲) نیروی پلیسی را توصیف میکند که خود بهشدت با قشربندیِ طبقاتِ اجتماعی تقسیم شده بود؛ بهطوریکه مأموران از طبقهی متوسط، آشکارا نسبت به اتحادیهها و اعضای آنها ستیزهجو بودند. کارِ براگن از این حیث حیاتی است که او زیربناهای تاریخی و فرهنگیای را بیرون میکشد که نهتنها یک محیطِ خاص را شکل میدهند، بلکه ماهیتِ روابطِ اجتماعی را نیز در همان محیط تجویز میکنند. مفهومسازیهایی از فرهنگِ پلیس که این عواملِ متمایز اما پیچیده را — که موجبِ تنوع در رفتارِ پلیس میشوند — بهحساب نمیآورند، کمتر به این نکته اذعان دارند که فرهنگِ پلیس «نه یکپارچه است و نه تغییرناپذیر» (رینر، ۲۰۰۰، ص: ۱۰۶) و ماهیتی «پیچیده و چندوجهی» دارد (فاستر، ۲۰۰۳، ص: ۲۲۲).
یک پیامدِ ناخوشایندِ رویکردهایی که در بهحسابآوردنِ پیچیدگیِ زمینهای که کارِ پلیسی در آن رخ میدهد ناکام میمانند، بهزعمِ پانچ (۱۹۸۵)، تمایلِ افراطی به این است که همهی رفتارهای پلیس، بهمثابهی دستساختههای یک فرهنگِ پلیسیِ خاص و متمایز، نگریسته شوند. پانچ جانبِ سبکهای روششناختیای را میگیرد که سطوحِ تحلیلِ «تاریخی، مقایسهای (بینافرهنگی و بیناملی)، و سازمانی» (ص: ۱۸۶) را دربر میگیرند تا به ما کمک کنند ماهیتِ متغیر و ظریفِ بسیاری از رفتارهای پلیس را دریابیم. در قسمتِ بعد، با پیگیریِ چالشِ پانچ، تاریخ شفاهی را با جزئیاتِ بیشتری از این منظر خواهیم کاوید که چگونه میتواند برای بررسیِ موفقیتآمیزِ سویههای جهانی و متغیرِ فرهنگِ پلیس بهکار رود.
روش تاریخ شفاهی و فرهنگ پلیس
یک راه برای نشاندادنِ تأثیرِ زمینههای سیاسی و اجتماعیِ درحالتغییر بر فرهنگ پلیس، بهرهگیری از رویکردهای روششناختیای است که میتوانند روابطِ تاریخیِ متغیرِ میانِ پلیس و جامعهی گستردهتر را در نظر بگیرند. این بهمعنیِ چشمپوشی از این واقعیت نیست که بهنظر میرسد نکاتِ فرهنگیِ نسبتاً پایداری در کارِ پلیس وجود دارد. اسکولنیک (۱۹۹۴) استدلال میکند که فرهنگِ پلیس بهمثابهی لنزی فرهنگی عمل میکند که جهان بهواسطهی آن فهم میشود، و شاید منصفانه باشد بگوییم کانونِ این لنز، در طولِ زمان، ممکن است تغییر کند و برخی ویژگیها را برجسته و برخی دیگر را محو سازد. براون (۱۹۹۵) همچنین اشاره میکند که مفروضاتِ محوریای که فرهنگ را میسازند معمولاً نسبتاً ثابت بمانند، درحالیکه مفروضاتِ فرعیتر مستعدِ دگرگونیاند. چنین تمایزی نشان میدهد که احتمالاً شاهدِ تغییراتی فرهنگی خواهیم بود که در دورههای مختلفِ زمانی و در محیطهای متفاوت، برخی نقشها یا ارزشها را بهعنوانِ امری مهم برجسته میسازند.
با اینهمه، فرضِ زیربناییِ این بحث آن است که کارِ پلیس، در بیشترِ نقاطِ جهان، بهطورِ کلی با ویژگیهای ساختاریِ مشابهی مشخص میشود که به تولیدِ یک «الگوی فرهنگیِ نوعی» (رینر، ۲۰۰۰، ص: ۱۰۶) در میانِ مأموران پلیس گرایش دارد. اینکه تاریخهای شفاهیِ پلیس تا چه اندازه ادعاهای جهانشمولیِ فرهنگی را تأیید یا رد میکنند، با توجه به تنوعِ شکلهایی که این تاریخها به خود میگیرند، قابلِ بحث است. ابات (۱۹۹۱، ص: ۲۲۳) اشاره کرده که «تاریخ، با تأکید بر جهانهای علّیِ درحالتغییر، تعمیمدادن را محدود میکند»، و این نکته بهویژه دربارهی کارِ وینبرگر صادق است. دامنهی گستردهی کارِ او — تولیدِ یک تاریخِ شفاهی از کارِ پلیس در بریتانیا میانِ دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ — بهطورِ قابلملاحظهای فراگیرتر از کارِ براگن بود که دامنهی زمانی و جغرافیاییِ بهمراتب محدودتری برگزیده بود.[3] از اینرو، مشخصهی کارِ وینبرگر، احساسِ فراگیری از تغییر و تقابل است — تغییر و تقابلی در روابطِ اجتماعیِ درحالتغییر، هم درونِ سازمانِ پلیس و هم بیرونِ آن، و نیز در تصاویرِ متضادی که او از کارِ پلیس در مکانهای مختلف ترسیم میکند. با وجودِ اتخاذِ چنین دامنهی وسیعی، وینبرگر در نشان دادنِ شواهدی از برخی رفتارها و ارزشهای فرهنگی موفق میشود که در بسیاری از تحلیلهای فرهنگِ پلیس مشترک بهنظر میرسند. با اینهمه، باید توجه داشت که در بسیاری از موارد چنین ویژگیهای فرهنگیای در میانِ مأموران، فاقدِ جهانشمولی بهنظر میرسند؛ برخی از آنان بهظاهر دیدگاههای همکارانشان را، برایمثال دربارهی استفادهی پلیس از زور، رد میکنند. از این حیث، مفهومِ «الگوی فرهنگیِ نوعی» نزدِ رینر (۲۰۰۰، ص: ۱۰۶)، وقتی در پرتوِ چنین آثاری نگریسته شود، مسئلهساز است، زیرا مستلزمِ وجودِ مجموعهای غالب و مناقشهناپذیر از هنجارهای فرهنگیست.
بهطورِ سنتی، فرهنگِ پلیس با گرایش به چشمپوشی از بسیاری از تنوعات در رفتارِ پلیس، نگریسته شده است. چنین رویکردی به ما امکان داده مفهومی از پلیس بسازیم که مؤلفههای مشترکِ محیطهای پلیسی را برجسته میکند اما در پذیرشِ کاملِ آن مؤلفههایی که در جهانِ شغلیِ همهی مأموران مشترک نیستند، ناکام میماند. بر این اساس، روششناسیها و رویکردهای رشتهایِ بدیل میتوانند به روشنساختنِ تنوعِ تجربههای پلیسی، بهجای یکسانیِ آن، کمک کنند. شرحهای تاریخِ شفاهیِ گردآوریشده توسط براگن (۱۹۹۱) و وینبرگر (۱۹۹۵) بُعدی حیاتی برای فهمِ ما از کارِ پلیس فراهم میکنند؛ نهتنها در معنایی گستردهتر، بلکه بهویژه در فهمِ تفاوتها هم در آنچه مأموران پلیس انجام میدهند و هم در روشی که رفتارشان را توجیه یا تبیین میکنند.
از برخی جهات، روایتهای تولیدشده توسط پروژههای تاریخِ شفاهی تفاوتِ چندانی با روایتهای پلیسیِ تولیدشده توسط پروژههای پژوهشیِ معاصرتر ندارند، از این حیث که هر دو، شرحهای زنده و دستاولی از بازگوییِ مأموران پلیس از «واقعیتِ» کارِ روزمرهی پلیسی فراهم میآورند. تفاوت در آنجاست که تاریخ شفاهی نگاهی اجمالی و تاکنوندستنایافتنی از زندگیِ مأموران سابقِ پلیس بهدست میدهد، آنهم در قالبی که فهمِ زمینههای گستردهترِ حقوقی، سیاسی و اجتماعیِ آن دوران را برایمان ممکن میسازد. چنانکه پرکز و تامسون (۱۹۹۸) اشاره میکنند، تاریخهای شفاهی نهتنها پژوهشگران را متوجهِ حیطههای جدیدِ پژوهش میکنند، بلکه علاوه بر آن، آکنده از سوبژکتیویته اند و ارزشِ شخصیای دارند که از تجربه و تأمل برمیخیزد.
با اینهمه، روششناسیِ تاریخ شفاهی حیطهای وسیع و مورد مناقشه است. برایمثال، اسلیم و تامسون (۱۹۹۳) پنج نوعِ اصلیِ روشِ تاریخِ شفاهی را برمیشمارند (مصاحبههای داستانِ زندگی، مصاحبههای تبارنامهای، گواهیِ مربوط به یک موضوعِ خاص، مصاحبههای گروهی، و شاید بهطورِ بحثانگیزی، مصاحبههای مبتنی بر خاطرات روزانه). با توجه به تنوعِ شیوههایی که گواهیِ شفاهی میتواند به خود بگیرد، تعجبآور نیست که روششناسیِ تاریخ شفاهی همچنان موضوعِ بحثی مستمر، هم از حیثِ صورت و هم از حیثِ کارکرد، باقی میماند. با اینهمه، میتوان بهطورِ آزمایشی دو حیطهی اصلی را پیش نهاد که تاریخ شفاهی را از رویکردهای مصاحبهایِ متعارفتر متمایز میسازد. نخست، پویاییهای تاریخیِ تاریخ شفاهی، در ترکیب با ریشههای سیاسیشدهاش، بر اهمیتِ راوی و نظرگاهِ شخصیِ او تأکید میکند. از همینرو، برای تاریخدانانِ شفاهیای چون اندرسون و جک (۱۹۹۱)، روششناسی ایجاب میکند که راوی، بهجایِ آنکه توسط مصاحبهکننده صرفاً منبعی از اطلاعات تلقی شود، داستانِ خود را به شیوهی خودش بازگو کند. افزون بر این، استفاده از پرسشهای باز، و کاربردِ فزایندهی تاریخ شفاهی بهمثابهی روشی برای کاویدنِ معنا و احساس — نه واقعیت — بهزعمِ ساموئل و تامسون (۱۹۹۰)، به راوی امکان میدهد دستهبندیِ سفتوسخت و مصنوعیِ زندگیِ عمومی و خصوصیاش را به چالش بکشد. سرانجام، این عوامل نهتنها در برجستهساختنِ تنوعِ تجربهی راوی، بلکه در نشاندادنِ چگونگیِ اشتراک فرهنگیِ افراد نیز نقش دارند. دوم، چنانکه گریل (۱۹۹۸) اشاره کرده، نوشتگانِ تاریخ شفاهی بهطورِ فزایندهای تحتِ سیطرهی بحث دربارهی پیچیدگیِ روابطِ میانِ راوی، مصاحبهکننده، و «آگاهیِ تاریخیِ» خودِ راوی (ص: ۴۵) قرار گرفته است. این توجه به اهمیتِ شفاهیبودگی (پورتللی، ۱۹۹۱) نشان میدهد که گواهیِ شفاهی، سطوحِ تحلیلیِ متفاوتی را، در قیاس با نوشتار، ممکن میسازد (سطوحی که گریل، ۱۹۹۸، ص: ۴۵، آنها را «سطوحِ پنهانِ گفتمان» نامیده است). بدینسان، تاریخ شفاهی را میتوان رویکردی روششناختی دانست که اهمیتِ راوی، زندگیِ گذشتهی او، و سوبژکتیویتهای را که با آن چنین تجربهای را بازگو میکند، برجسته میسازد، و بهطرزی مهم، گواهیِ شفاهی را نوعِ ذاتاً متمایزی از دادهها بهشمار میآورد.
تاریخهای شفاهیِ وینبرگر (۱۹۹۵) و براگن (۱۹۹۱)، بنابراین، هدفی گستردهتر از صرفِ «پرکردنِ» شکافهای فهمِ تاریخیِ ما از کارِ پلیس دارند. بزرگترین سهمِ آنها چهبسا در صدایی بوده باشد که به تاریخهای پیشتر [4]«پنهان» بخشیدهاند، و نیز در فهمی که از شیوهای بهدست میدهند که مأموران پلیس با آن، جهانهای اجتماعیای را که در آن زیستهاند، هم درک میکردند و هم اداره میکردند. هر دو اثر در نشاندادنِ سهمِ روشهای تاریخی در فهمِ ما از شباهتها و تفاوتهای میانِ پویاییهای فرهنگیِ گذشته و حال، موفقاند.
این تاریخهای شفاهی نشان میدهند که، از حیثِ تاریخی، رفتارِ پلیس بهنسبتِ امروز، از آموزشها و نظارتهایی کمتر رسمی تأثیر میپذیرفت و، در نتیجه، مأموران پلیس از اختیارِ عملِ قابلملاحظهی خود برای بروزِ طیفِ گستردهای از رفتارها بهره میگرفتند. نکتهی مهم این است که ارزشِ چنین آثاری در این است که به مأموران امکان میدهد نهتنها اعمالی را که انجام دادهاند یا ارزشهایی را که بدان باور دارند توضیح دهند، بلکه آنها را بر حسبِ فشارهایی که بر آنان تحمیل میشد، یا برعکس، بر اساسِ آن جنبههای زندگیِ روزمرهشان که چنین اعمال و ارزشهایی را پشتیبانی میکرد، زمینهمند سازند. هم براگن و هم وینبرگر استفاده از زور توسط مأموران پلیس را برجسته میسازند و نشان میدهند که این زور، بهگونههای مختلف، برای اخذِ اقرار، ابرازِ اقتدار، و پیشگیری از دردسرِ بیشتر به کار میرفت. این تاریخهای شفاهی نهتنها در تبیینِ این گونههای رفتار و گسترهشان موفقاند، بلکه هنجارهای پیرامونِ آنها را نیز روشن میسازند و نشان میدهند چگونه این رفتارها، توسط برخی مأموران، و گاه حتی توسط مردم، «پذیرفتنی» تلقی میشدند. تاریخهای شفاهی، بهویژه، به ما این فرصت را دادهاند که شرحهای تاریخیِ کارِ پلیس را از دیدگاهِ آنچه سلدون و پپورث (۱۹۸۳، ص: ۴۹) «شاهدانِ غیرنخبه» نامیدهاند، بکاویم. گواهیِ شاهدانی از ایندست که اکنون بازنشسته شدهاند، به ما امکان میدهد از مشکلِ بیمیلیِ مصاحبهشوندگان به افشای اطلاعات دربارهی تجربههایشان پرهیز کنیم — بهویژه آنجا که چنین افشایی ممکن است ایدئولوژیِ رسمیِ نهاد را تضعیف کند. تاریخ شفاهی، بنابراین، بهگفتهی وینبرگر، «امتیازی خاص دارد، بهعنوانِ وسیلهای بهویژه مفید برای پژوهش در سازمانهای بروکراتیک و سلسلهمراتبی، جایی که شکافِ میانِ ابزارها و اهدافِ رسماً بیانشده و واقعیتِ عینیِ میدانی، احتمالاً گسترده است. (۱۹۹۵، ص: ۳)
تاریخهای شفاهیِ پلیس حاکی از امکانِ وجودِ خوانشهای بدیلی از فرهنگِ پلیس و شدتِ آناند؛ نکتهای که شاید تا حدی این ادعای منینگ (۱۹۷۸) را تقویت کند که کارِ پلیس فاقدِ فرهنگی مشترک است. این نکته عمدتاً ناشی از ماهیتِ گستردهی روایتهای تاریخِ شفاهی است و این واقعیت که مصاحبههای نسبتاً غیرساختمندی که این روایتها عمدتاً بر آنها مبتنیاند، به حجمِ معناداری از دادههای متنوع میانجامد که استخراجِ تجربههای مشترک از آنها اغلب دشوار است، بهرغمِ وجودِ برخی نکاتِ مرجعِ فرهنگیِ ظاهراً پایدار. پسرینی (۱۹۷۹) در موردِ پژوهشِ تاریخِ شفاهیاش دربارهی نگرشِ طبقهی کارگرِ ایتالیا نسبت به فاشیسم، نکتهی مشابهی را مطرح میکند. او با اتخاذِ رویکردی که بر اهمیتِ پاسخهای خودانگیخته و عمیق تأکید میکرد، دریافت که تفسیرِ دادههای برآمده از مطالعهاش، در ابتدا دشوار بود. او به تفصیل شرح میدهد که با چه دشواریای یاد گرفت دادههای شفاهیای را «بخواند» که پیشفرضهای او را دربارهی روایتها و اطلاعات همراه با آنها را به چالش میکشیدند. او بهطرزی مستدل اشاره میکند که «منابعِ شفاهی از پاسخدادن به برخی انواعِ پرسشها سر باز میزنند» (ص: ۹۱)، درحالیکه همزمان نشان میدهد روایتها اغلب اطلاعاتی فراهم میکردند که در ابتدا مهم تلقی نمیشدند اما بعدها ارزشمند از آب درآمدند. کارِ پسرینی از این حیث اهمیت دارد که به ما یادآوری میکند نهتنها لازم است با ناهماهنگیهای ظاهری در دادهها درگیر شویم، بلکه باید دریابیم که چنین «بیقاعدگیهایی»، در قیاس با دادههایی که بهنظر میرسد صرفاً پیشفرضهای ما را تأیید میکنند، اغلب بهتر به فهم ما کمک میکنند. از اینرو شاید منصفانه باشد بگوییم که مفهومسازیِ روایتهای پلیسی به طریقی که پیچیدگیِ حقیقیِ آنها را نادیده بگیرد، ما را از دستیابی به فهمی ظریفتر از رفتار و زبانِ پلیس بازمیدارد. چنانکه بخشِ بعدی نشان خواهد داد، برابرنهادنِ زبان با کنش، از خلالِ محورِ دوبُعدیِ علت و معلول، کاربردِ زبان را بهعنوانِ ابزاری خلاقانه که در موقعیتهای مختلف اهدافِ متفاوتی دارد، کماهمیت جلوه میدهد.
فهم گزارشهای پلیس
ژنت (۱۹۸۰) پیچیدگیهای روایت را با این نکته آشکار میکند که هر روایتی هم با رخدادی که بازنمایی میکند ارتباط دارد و هم با خودِ کنشِ روایتگری. بهطورِ خلاصه، گرفتنِ یک روایتِ خاص و اینگونه فرضکردن که شرحی «صادق» است از آنچه رخ داده، کجا رخ داده و برای چه کسی رخ داده، نادیدهگرفتنِ ظرافتهای فُرمی و هدفِ زبان است. در عوض، باید دریابیم که رابطهی میانِ یک روایت و یک رخداد، ذاتاً بیمسئله نیست، و متناظر با آن، کنشِ روایتگری در بسیاری از موارد کنشی خلاقانه است، نه منفعل.
شیئرینگ و اریکسون (۱۹۹۱)، در مدلِ «فرهنگ بهمثابهی کنشِ فیگوراتیو» — که بر آنچه اریکسون، بارانک و چان (۱۹۸۷) «واژگانِ سوابق» نامیدهاند تکیه دارد — شرحی پخته از «داستانگوییِ» پلیس فراهم میکنند که بر شیوههایی دلالت دارد که زبان از طریقِ آنها یک «جعبهابزارِ فرهنگی» (ص: ۵۰۰) برای رفتارِ شغلی فراهم میآورد. شیئرینگ و اریکسون اشاره میکنند که این نوع از روایتِ پلیسی، میزانی از خلاقیت و انعطافپذیری را در کنشِ پلیس امکانپذیر میسازد و افراد را دعوت میکند که یا در چارچوبِ فراهمشده هدایت شوند یا درونِ آن، بداههپردازی کنند. صِرفِ گستردگیِ هدفی که داستانگویی ارائه میدهد، همواره فهمی از نقش و صورتِ ناهمگونِ زبانِ پلیس را ضروری میسازد. از اینرو، زبانِ پلیس بهشکلی ترسیم میشود که بر ماهیتِ سازگار و چندکارهاش تأکید دارد. بنابراین، برخی روایتهای پلیسی، از دیدِ شیئرینگ و اریکسون، کوتاهمدت، ایستا و توصیفیاند، درحالیکه برخی دیگر ممکن است پایدار، پیوستهدرحالتحول و ذهنی باشند — تفکیک میانِ این دو، در نهایت به هدفی وابسته است که آن گواهی برای مأمور دارد.
چنین شرحی از رابطهی زبان و فرهنگ، آشکارا برای کسانی که به پژوهش در فرهنگ پلیس اشتغال دارند، جذابیتی گسترده دارد؛ بهویژه از این جهت که بهنظر میرسد مفهومسازیهای بیشازحد تعیّنگرایانه از رابطه میانِ رفتارِ پلیس و فرهنگِ پلیس را به چالش میکشد. مدلِ شیئرینگ و اریکسون توسط پژوهشگرانِ دیگری در حوزهی مطالعاتِ پلیس نقد شده است؛ پژوهشگرانی که میکوشند بهروشنی میانِ تأثیراتِ فرهنگیِ مرتبط با فرهنگِ پلیس و تأثیراتِ فرهنگیِ برآمده از فرهنگِ گستردهترِ جامعه، مرزبندی کنند. برای مثال، وَدینگتون (۱۹۹۹) مدلِ شیئرینگ و اریکسون را از چند جهت به چالش میکشد؛ نخستینِ این جهات بهسادگی این پرسش است که آیا ممکن است مأموران بیش از آنکه از روایتهای تولیدشده درونِ فرهنگِ پلیس تأثیر پذیرند، از روایتهایی تأثیر بپذیرند که بیرون از این فرهنگ تولید شدهاند.
شاید مهمترین سهمِ ودینگتون در این بحث دربارهی روایتهای پلیسی، این پیشنهادِ اوست که فرهنگِ پلیس ممکن است در امتدادِ خطِ «فرهنگِ کانتین» و «فرهنگِ عملیاتی» دوشاخه شود. یعنی، قواعدِ فرهنگیای که کنش در خیابان را هدایت میکنند، ممکن است از قواعد مربوط به بازگوییِ چنین کنشهایی نزدِ همکاران، جدا باشند. چنانکه ودینگتون نشان میدهد، داستانگوییِ کانتینی میتواند وسیلهای برای بافتمندسازیِ تجربههای شغلی باشد؛ شیوهای برای تأکید بر، و حفظِ، جهانبینیِ ادراکشدهی «آنها» و «ما» در امورِ پلیسی که همهی کسانی را که خطر یا بوروکراسیِ این شغل را دستکم میگیرند، خوار میشمرد. اگر «خیابانهای خطرناک» میدانِ نبردِ کارِ پلیسیاند، پس، چنانکه ودینگتون (۱۹۹۹) مشاهده میکند، «کانتین همان ‘‘تعمیرگاه’’ است» (ص: ۲۹۵)، و همین تمایز است که چالشهای آشکاری بر سرِ راهِ پژوهش در امورِ پلیسی ایجاد میکند. اگر گفتگوی کانتینی همچون لنزی پراعوجاج عمل کند که مأموران از خلالِ آن، فهمِ خود از کارشان را در نسبت با مضامینِ فرهنگیِ کلیدی برجسته میسازند، چنین روایتهایی برای فهمِ ما از آنچه مأموران پلیس واقعاً «انجام میدهند»، چقدر «معتبر»ند؟
بهمحضِ آنکه کسی روایتهای تاریخِ شفاهیِ پلیس را بررسی کند، پرسشهایی پدید میآیند دربارهی شیوهای که مأموران پلیس زبان را برای پُرکردنِ شکافهای حافظه به «کار میگیرند»، و مسئلهی حافظه و تأثیرِ آن بر روایتِ رخدادهای گذشته، موضوعی تکرارشونده در بحثهای نوشتگانِ تاریخ شفاهی است (لومیس، ۱۹۸۳، شرحِ مفصلی از این مسائل ارائه میدهد). فریش (۱۹۹۰)، برای مثال، به این نگرانی توجه میکند که، حتی در یادآوریِ گذشتهی نزدیک، مصاحبهشوندگان بیشتر مستعدِ تأمل دربارهی تجربههای گذشتهشاناند تا بازیابیِ احساساتی که در همان زمان داشتهاند. تأثیرِ پسنگری (سلدون و پپورث، ۱۹۸۳، ص: ۲۵) همچنان مسئلهای حیاتی است که بهطورِ بالقوه میتواند روایت را از زمینهی اصلی و شخصاً موقعیتمندش، جدا سازد.
بکفورد (۱۹۷۵) به این نکته پرداخته و تأثیرِ «ساختارهای پذیرفتنیبودن» را برجسته ساخته است — ساختارهایی که کنشگرانِ اجتماعی برای ساماندادن به دیدِ هنجاریِ خود از جهانِ اجتماعی به کار میگیرند. این «ساختارهای پذیرفتنیبودن» به نهادهایی اشاره دارند که مبنایی برای جهانبینیِ فرد فراهم میکنند، و معنا را از طریقِ زبان و آیینهایی حفظ میکنند که بر دیگرانِ غیروابسته به آن گروهِ خاص وابسته است، و — نکتهای بسیار مهم — چارچوبی فراهم میکنند که افراد هم از طریقِ آن معنا را بیان میکنند و هم در آن جامعهپذیر میشوند. رینر (۱۹۹۲، ص: ۱۰۹) اشاره میکند که میتوان به فرهنگِ پلیس در قالبِ «مجموعهای الگومند از فهمها» نگریست که، شاید بتوان حدس زد، تا حدِ زیادی بهمثابهی نوعی «ساختارِ پذیرفتنیبودن» عمل میکند. هنگامی که کسی از یک «ساختارِ پذیرفتنیبودنِ» خاص کنار گذاشته میشود (از طریقِ بازنشستگی، ارتقا، یا تغییرِ نقش یا مقامِ شغلی درونِ یک نیرو)، شاید لازم باشد تأثیرِ آن چارچوبِ مرجع را بر روایتهای بعدی دربارهی گذشتهی آن فرد، در نظر بگیریم.
مطالعهی تاریخهای شفاهیِ پلیس، زاویهی تاریخیِ بالقوهای به مدلِ «فرهنگ بهمثابهی کنشِ فیگوراتیوِ» شیئرینگ و اریکسون (۱۹۹۱) میافزاید. وینبرگر (۱۹۹۵)، در مقدمهی خود بر تاریخِ شفاهیِ پلیسِ انگلستان، اشاره میکند که تحلیلِ روایتهای تاریخِ شفاهیِ پلیس، پژوهشگر را ناگزیر به مواجهه با درهمتنیدگیِ اجتنابناپذیرِ تمثیل و هویتِ اجتماعی وامیدارد و او را به این واقعیت متوجه میسازد که روایتها «کمتر دربارهی رخدادها به ما میگویند تا دربارهی معنای نمادین، فرهنگی و شخصیِ آنها» (ص: ۳). عاملِ دیگری که هنگامِ ارزیابیِ روایتهای کسانی که در کنشهایی مشارکت داشتهاند که گاه ممکن است سرزنشبرانگیز باشد باید در نظر گرفت، تمایز میانِ خاطراتِ عمومی و خصوصی است. تامسون (۱۹۹۸) موردپژوهیِ یک کهنهسربازِ استرالیاییِ آنزاک را ارائه میکند که در آن، این کهنهسرباز خاطراتِ خود از نبردِ گالیپولی را بازمیگوید، و نشان میدهد که چگونه یادآوری و بازنماییِ رواییِ گذشته، بهوساطت توقعِ عمومی و اسطورهشناسیِ ملی، میانجیگری میشود. تنها با گذرِ زمان و تأثیرِ جنبشِ ضدجنگ بود که برای سوژهی موردمطالعهی تامسون ممکن شد موضوع پیشتر ممنوعِ تنش میانِ درجاتِ نظامی و خصومتِ بسیاری از اقشارِ مردم با کهنهسربازانِ آنزاک را، پس از بازگشتشان در پیِ جنگِ جهانیِ اول، به یاد آورد.
میتوانیم حدس بزنیم که این تمایز میانِ «آنچه واقعاً رخ داده» و «آنچه باید رخ میداد» ممکن است مسئلهای جداییناپذیر در فهمِ ما از روایتهای پلیسی باشد. بههمینسان، شاید بتوان چنین نمونههایی از افرادی را که مایل نیستند از گفتمانهای رایجِ زمانهشان عدول کنند، شاهدِ دیگری بر تأثیرِ عواملِ بیرونی بر آنچه افراد انجام میدهند و بر شیوهای که این کنشها را برای «غریبهها» بازنمایی میکنند، دانست. چنانکه ساسمن (۱۹۶۴) اشاره میکند، تنشِ دیالکتیکی میانِ تاریخ و اسطوره/ایدئولوژی «از خلالِ ترکیب و تعامل… طیفی از دیدگاههای تاریخی را پدید میآورد» (گریل، ۱۹۹۸، ص: ۴۶) که سرانجام به شخصِ راوی، موضوعِ روایتشده، و مخاطبِ روایت وابستهاند.
چنین تفاوتهایی از نیازی حکایت میکنند به اتخاذِ رویکردهایی برای فهمِ روایتهای پلیسی که از روشهای سادهانگارانهای که صرفاً زبانِ پلیس را با کنشِ پلیس یکی میگیرند، فاصله بگیرند. این رابطهی پیچیده (که پیشتر نویسندگانی چون ودینگتون، ۱۹۹۹؛ شیئرینگ و اریکسون، ۱۹۹۱، بدان پرداختهاند) هنگامی که بُعدی تاریخی به آن افزوده شود، پیچیدهتر نیز میشود. چنانکه ابات (۱۹۹۱) اشاره میکند، هرگونه فهمِ حقیقیِ فرایندِ اجتماعی، مستلزمِ درکِ پیچیدگیِ محیطِ درحالتغییری است که آن فرایندها در آن رخ میدهند.
نتیجهگیری
تاریخهای شفاهیِ پلیس زوایای جالبِ متعددی برای بحثِ بیشتر در حوزهی فرهنگِ پلیس مطرح میکنند؛ بهویژه از حیثِ ابهام دربارهی تأثیرِ عواملِ درونی و بیرونی، جهانشمولیِ فرهنگِ پلیس، و تفسیرِ روایتها. سویههای تاریخی و ذهنیِ فراهمشده بهواسطهی این روایتها، فهمِ گستردهتری از عواملی چون واکنش به رسواییِ پلیس، عواملِ جمعیتشناختیِ ویژهی یک منطقه، و «روابطِ» مذاکرهشده میانِ پلیس و مردم را در شکلدادن به چشماندازِ فرهنگیِ کارِ پلیسی امکانپذیر میسازد. تاریخهای شفاهی، با بیرونکشیدنِ «جریانهای زیرین، ناهماهنگیها و ویژگیهای غریب» (فیلدینگ، ۱۹۹۷) زندگیِ کاریِ مأموران پلیس، تبیینی از «چراییِ» عملکردِ مأموران بهدست میدهند، نه صرفاً از «چگونگیِ» آن. این ادعای پانچ (۱۹۸۵) که تأکیدِ بیشازحدی بر قدرتِ عواملِ درونی صورت میگیرد، نشان میدهد که تا زمانی که روششناسیهای پژوهشیای را بهطورِ کاملتر بهکار نگیریم که بررسیِ کارِ پلیس را در زمینههایی امکانپذیر سازند که تأثیرِ عواملِ گستردهترِ اجتماعی را نیز بهرسمیت بشناسند، بعید است این دیالکتیک حل شود.
نقشِ روایت و اهمیتِ آن برای فهمِ ما از فرهنگِ پلیس، در بسیاری از تحلیلها حوزهای جالب اما عمدتاً نادیدهگرفتهشده بهنظر میرسد. سالهای اخیر شاهدِ آن بودهایم که نوشتگانِ تاریخ شفاهی، چالشهای کلامِ شفاهی و پیچیدگیِ رابطهاش با کنش را، عمدتاً بهسببِ تکیهاش بر روشهای مصاحبهی نسبتاً غیرساختمند، بهرسمیت شناختهاند. جز کارِ شیئرینگ و اریکسون (۱۹۹۱) و ودینگتون (۱۹۹۹)، بهطرزِ شگفتآوری دربارهی حوزهی خاصِ روایتِ پلیسی، نوشتههای اندکی موجود است. چنانکه ودینگتون اشاره میکند، مردمنگارانی که به مطالعاتِ پلیس اشتغال دارند، تمایلی نداشتهاند اظهار کنند که رابطهی میانِ روایت و رفتارِ پلیس، فارغ از مسئله است. با وجودِ چالشهای روششناختیِ آشکارِ گشودنِ گرههای چنین رابطهی درهمتنیدهای، منطقی بهنظر میرسد که بهرسمیتشناختنِ «نقشِ تفسیری و فعّالِ» (چان، ۱۹۹۷، ص: ۶۶) هر مأمور در معنادادن به محیطِ خود، باید با بهرسمیتشناختنِ استفادهی سیّال و برساختگرایانهی او از زبان همراه شود.
این فصل کوشیده است به برخی از دغدغهها دربارهی معنایی که از اصطلاحِ «فرهنگِ پلیس» مراد میکنیم، فرصتهایی که روشِ تاریخِ شفاهی فراهم میآورد، و برخی از چالشهای فهم گواهیِ پلیس بپردازد. در این مسیر، همواره این خطر وجود دارد که چنین نمایانده شود که این فصل دیدگاهی منفی و مسئلهزا از فرهنگِ پلیس را تقویت میکند که ارزشِ پژوهشِ بیشتر را زیرِ سؤال میبرد. این بههیچروی قصدِ این فصل نیست. در عوض، چنین چالشهایی باید برای غنیسازیِ پژوهشهای آتی در این حوزه بهکار روند. نیاز به بحثِ بیشتر دربارهی آنچه از اصطلاحِ «فرهنگِ پلیس» مراد میکنیم، فارغ از مسائلِ روششناختی، شاید اکنون بهموقع باشد. نیوبرن (۲۰۰۳)، بهطورِ خاص، مروری منسجم بر تغییراتی ارائه میدهد که هماکنون در نهادِ پلیس و در کارِ پلیسی در حالِ وقوع است، و همزمان به ما یادآوری میکند که جنبههای کلیدیِ نقشِ پلیس، تغییرنکرده باقی ماندهاند. چنین تحلیلی نشان میدهد که وظیفهی گشودنِ پویاییهای فرهنگیِ کارِ پلیسی، تدوینِ روششناسیهای پژوهشیِ مناسب، و ارزیابیِ شیوههایی که با آنها فرهنگِ پلیس را در آینده «مستند» میکنیم، هرچه بیشتر دشوارتر خواهد شد؛ آنگاه که به گشودنِ مسائلِ فرهنگیِ گوناگونِ مرتبط با پیچیدگیِ فزایندهی «کارِ پلیسی» و زمینههای آن بپردازیم.
REFERENCES
Abbott, A. (1991). History and sociology: The lost synthesis. Social Science History, 15,
201–238.
Anderson, K., & Jack, D. (1991). Learning to listen: Interview techniques and analyses. In:
S. B. Gluck & D. Patai (Eds), Women’s words: The feminist practice of oral history
(pp. 11–26). London: Routledge.
Beckford, J. (1975). The trumpet of prophecy: A sociological study of Jehovah’s witnesses.
Oxford: Basil Blackwell.
Bozzoli, B. (with Nkotsoe, M). (1991). Women of Phokeng: Consciousness, life strategy and
migrancy in South Africa: 1900–1983. London: James Currey.
Brogden, M. (1982). The police: Autonomy and consent. London: Academic Press.
Brogden, M. (1991). On the Mersey beat: An oral history of policing Liverpool between the wars.
Oxford: Oxford University Press.
100 TOM COCKCROFT
Brown, A. (1995). Organisational culture. London: Pitman Publishing.
Chan, J. (1997). Changing police culture: Policing in a multicultural society. Cambridge:
Cambridge University Press.
Emsley, C. (2005). Sergeant Goddard: The story of a rotten apple, or a diseased orchard?
In: A. G. Srebnick & R. Le´vy (Eds), Crime and culture: An historical perspective
(pp. 86–104). Aldershot: Ashgate.
Ericson, R. V., Baranek, P. M., & Chan, J. B. L. (1987). Visualizing deviance: A study of news
organization. Toronto: University of Toronto Press.
Fielding, N. (1997). Review of Chan, J. (1997). Changing police culture: Policing in a
multicultural society. Sociological Research Online 2.
Foster, J. (2003). Police cultures. In: T. Newburn (Ed.), Handbook of policing (pp. 196–227).
Cullompton: Willan.
Frisch, M. (1990). A shared authority: Essays on the craft and meaning of oral and public history.
Albany, NY: State University of New York Press.
Gennete, G. (1980). Narrative discourse. Oxford: Basil Blackwell.
Goldstein, H. (1979). Improving policing: A problem-oriented approach. Crime and
Delinquency, 25, 236–258.
Goodey, J. (2000). Biographical lessons for criminology. Theoretical Criminology, 4, 473–498.
Grele, R. J. (1996). Directions for oral history in the United States. In: D. K. Dunaway &
W. K. Baum (Eds), Oral history: An interdisciplinary anthology (pp. 62–84). Walnut
Creek: Altamira Press.
Grele, R. J. (1998). Movement without aim: Methodological and theoretical problems in oral
history. In: R. Perks & A. Thomson (Eds), The oral history reader (pp. 38–52). London:
Routledge.
Hackney WEA. (1975). Volume 1: 1905–1945: A people’s autobiography of Hackney. Hackney:
WEA.
Her Majesty’s Inspectorate of Constabulary. (1999). Winning the race- revisited: A follow up to
the HMIC thematic inspection report on police community and race relations (1998/1999).
London: HMSO.
Kennedy, E. L. (1998). Telling tales: Oral history and the construction of pre-Stonewall lesbian
history. In: R. Perks & A. Thomson (Eds), The oral history reader (pp. 344–355).
London: Routledge.
Library of Congress. (1971). National union catalogue of manuscript collections: Information
circular No. 7. Washington, DC: Library of Congress, Descriptive Cataloging Division,
Manuscript Section.
Loader, I., & Mulcahy, A. (2003). Policing and the condition of England: Memory, politics and
culture. Oxford: Oxford University Press.
Lummis, T. (1983). Structure and validity in oral evidence. International Journal of Oral
History, 2, 109–120.
Manning, P. K. (1978). Lying, secrecy and social control. In: P. Manning & J. Van Maanen
(Eds), Policing: A view from the street (pp. 238–255). Santa Monica: Goodyear.
Manning, P. (1989). Occupational culture. In: W. G. Bailey (Ed.), The encyclopedia of police
science (pp. 360–363). New York: Garland.
Newburn, T. (2003). The future of policing. In: T. Newburn (Ed.), Handbook of policing
(pp. 707–721). Cullompton: Willan.
Passerini, L. (1979). Work ideology and consensus under Italian fascism. History Workshop:
A Journal of Socialist Historians, 8, 82–108.
Police Culture(s) 101
Perks, R., & Thomson, A. (1998). Introduction. In: R. Perks & A. Thomson (Eds), The oral
history reader (pp. ix–xiii). London: Routledge.
Popular Memory Group. (1982). Popular memory: Theory, politics, method. In: R. Johnson,
G. McLennan, B. Schwarz & D. Sutton (Eds), Making histories: Studies in historywriting
and politics (pp. 205–252). London: Hutchinson.
Portelli, A. (1991). The death of Luigi Trastulli and other stories: Form and meaning in oral
history. Albany, NY: State University of New York Press.
Punch, M. (1985). Conduct unbecoming: The social construction of police deviance and control.
London: Tavistock.
Reiner, R. (1992). The politics of the police (2nd ed.). London: Harvester Wheatsheaf.
Reiner, R. (2000). The politics of the police (3rd ed.). Oxford: Oxford University Press.
Samuel, R. (1976). Local history and oral history. History Workshop: A Journal of Socialist
Historians, 1, 191–208.
Samuel, R., & Thompson, P. (1990). Introduction. In: R. Samuel & P. Thompson (Eds), The
myths we live by (pp. 1–22). London: Routledge.
Sangster, J. (1994). Telling our stories: Feminist debates and the uses of oral history. Women’s
History Review, 3, 5–28.
Selbourne, D. (1980). On the methods of history workshop. History Workshop: A Journal of
Socialist Historians, 9, 150–161.
Seldon, A., & Pappworth, J. (1983). By word of mouth: Elite oral history. London: Methane.
Shearing, C. D., & Ericson, R. V. (1991). Culture as figurative action. British Journal of
Sociology, 42, 481–506.
Skolnick, J. (1994). Justice without trial: Law enforcement in democratic society (3rd ed.).
London: Wiley.
Slim, H., & Thompson, P. (1993). Listening for a change: Oral history and development. London:
Panos.
Starr, L. (1977). Oral history. In: A. Kent, H. Lancour & J. E. Daily (Eds), Encyclopedia of
library and information science (Vol. 20, p. 440). New York: Marcel Dekker.
Susman, W. I. (1964). History and the American intellectual: Uses of a usable past. American
Quarterly, 16, 243–263.
Thomson, A. (1998). Anzac memories: Putting popular memory theory into practice in
Australia. In: R. Perks & A. Thomson (Eds), The oral history reader (pp. 300–310).
London: Routledge.
Vollmer, A. (1936). The police and modern society. Berkeley: University of California Press.
Waddington, P. A. J. (1999). Police (canteen) sub-culture: An appreciation. British Journal of
Criminology, 39, 287–309.
Walmsley, J. (1995). Life history interviews with people with learning disabilities. Oral History,
23, 71–77.
Weinberger, B. (1995). The best police in the world: An oral history of English policing.
Hampshire: Scolar.
Westley, W. A. (1970). Violence and the police: A sociological study of law, custom and morality.
Cambridge, MA: MIT.
مشخصات منبع:
Cockcroft, Tom; POLICE CULTURE(S): SOME DEFINITIONAL, METHODOLOGICAL AND ANALYTICAL CONSIDERATIONS, Police Occupational Culture, Elsevier Ltd, 2007, Chapter 3.
مترجم: مهدی سمائی
[1] a canteen culture
Canteen به معنای سلف یا آسایشگاه و محل استراحت پلیس است. این اصطلاح به فرهنگ غیررسمی شکلگرفته در فضای استراحت و معاشرت مأموران دلالت دارد. (م).
[2] جورج گودارد، گروهبانی در نیروی پلیسِ مترپلیتنِ لندن، در سالِ ۱۹۲۹ به دریافتِ پول از شماری از مردم، محکوم شد.
[3] چنانکه پیشتر در این فصل ذکر شد، براگن (۱۹۹۱) پیشنهاد میکند که در دادههای او، شواهدی مبنی بر اینکه مأموران بخشی از یک فرهنگِ شغلیِ خاص باشند، یافت نشد.
[4] تمرکزِ تاریخِ شفاهی بر گواهیِ سوژههای زنده میتواند تفکیکگذاری میانِ «امرِ تاریخی» و «امرِ معاصر» را دشوار سازد. گروهِ حافظهی عامه (۱۹۸۲، ص: ۲۱۹) این تمایز میانِ گذشته و حال را بخشی بیفایده اما بهطورِ گسترده پذیرفتهشده از ارتدوکسیِ تاریخیِ رایج میداند. در عوض، آنان از موضعی حمایت میکنند که بر اهمیتِ نقشِ حافظه در شکلدادن به «آگاهیِ معاصر» تأکید دارد.




گفتوگو · 1 دیدگاه
مقاله بسیار عالی، پخته، سنجیده، و ارزنده ای بود.👏👌